من به این وبلاگ نقل مکان کردم:
نقل مکان
ارسال شده در جملات کوتاه, خودمانی, داستان کوتاه, شعر, صندوقچه خاطرات, فیلم
مذهبِ لامذهب!
يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است،
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند…
“دنيس ديروت”
وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،
کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.
“رابرت گرين اينگر سول”
دين بهترين وسيله
براي ساکت نگه داشتن عوام است.
“ناپلئون بناپارت”
وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.
پنجاه سال بعد،
ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.
” جومو کيانتا”
مذهب
تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است.
“ناپلئون”
روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
“سوزان ارتس”
کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.
اين طبيعى است.
چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.
همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.
“رابرت گرين اينگر سول”
قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
“مارک تواين”
به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي
تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.
“نيچه”
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند
كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
… ولي او تو را دوست دارد !
” جورج كارلين”
يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه
اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است.
” آرتور سي كلارك”
مذهب ،
آه خلق ستمديده است،
قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح.
مذهب افيون توده هاست .
“كارل ماركس”
آنجا كه علم پايان مي يابد،
مذهب آغاز ميگردد .
” بنجامين ديزرائيلي”
دين،
افساري است که به گردن تان مي اندازند،
تا خوب سواري دهيد،
و هرگز پياده نمي شوند،
باشد که رستگار شويد…
“کائوچيو”
اولين روحاني جهان
اولین شيادی بود
که به اولین ابله رسيد.
“ولتر”
ارسال شده در جملات کوتاه
از ماه رمضان تا دوست دختر چینی…
یکی از دوستانم روزه می گیره. البته بنا به گفته خودش نماز نمی خونه و تمام سال هم بساط مشروب و … تو خونه اش به راه هست. دو تاخط موبایل گرفته که شبهایی که دوست دختر چینیش خونه اش می مونه اون یکی رو خط نیاد. و شبهای دیگه هم که دوست دختر مغولش میاد پیشش می مومونه چینیه یک وقت زنگ نزنه. البته کسی نمی تونه قضاوتی داشته باشه. شاید همین آدم نزد خدای خودش بالاترین مقامها رو داشته باشه. ولی بهش گفتم اگه تو مسلمونی، خب دوست دخترهات رو صیغه کن که گناه نکرده باشی. می گه نه. اونقدر نمی شه دین رو سخت کرد. همین که روزه می گیریم یک قدم از تو جلوترم. البته در کدوم راه جلوتره خودش جای بحث داره. شاید راست می گه. ولی بهش گفتم زمانی که من مسلمون بودم واقعاً مسلمون بودم. نماز میخوندم. روزه می گرفتم. مشروب لب نمی زدم و … اما خب یک روزی که تصمیمم عوض شد همه رو گذاشتم کنار. نگفتم من اینشو می خوام، اونش رو نمی خوام. من فکر می کنم دین گزینشی نیست. یعنی دین یک برنامه مشخص هست. مثل سربازی. نمی تونی چیزهاییش رو که خوشت میاد گلچین کنی. دین یک پکیج پرس شده است. مگر اینکه بگی من دین خودم رو دارم و تو دین من مثلاً روزه واجب هست ولی نماز نداریم و … که اونوقت هم نباید بگی من مسلمونم. بگو دین خودم رو دارم که فعلاً یک پیرو داره. خودم هم پیامبرشم! با این هم موافق نیستم که بیایم بگیم این اسلامی که اینها پیاده می کنن اسلام واقعی نیست و اسلام واقعی فلانه… چون از کجا می تونی ثابت کنی که اسلام واقعی که تو توی ذهنت خلق کردی چی بوده؟! اونچیزی که امروز به اسم اسلام می شناسیم همینی هست که می بینی. اسم این پکیج که می بینی اسلامه. انقدر هم ادا درنیاریم که بگیم نه! اسلام یک چیز دیگه است. البته قبول دارم که یک چیز دیگه بوده ولی ما چه می دونیم چی بوده؟ تو روز روشن تو قرن بیست و یکم و دنیای اینترنتی و رسانه ای یک اتفاق می افته هزار جور روایت می شه و آخر آدم نمی فهمه اصل ماجرا چی بوده! حالا 1400 سال پیش یکی یک چیزی گفته چند سال بعدش یکی دیگه نوشته بعد دست به دست گشته و هر کسی هر طور به کامش بوده بهش دست زده رسیده دست ما! بعد ما میایم می گیم این مرجع تصمیم گیری ما و راه سعادته. همون صدر اسلامش سریع چند شقه شدن که دو تای اصلیش شیعه و سنی شد. یعنی همون موقعش وضعیتش این بود. حالا امروز نیایم بگیم 1400 سال پیش حضرت فرمودند فلان! آدم خنده اش می گیره. اگر کتب احادیثی رو که آقایون بهشون استناد می کنند رو یک نگاه بندازید و احادیث تخیلیشون رو ملاحظه کنید متوجه منظورم می شید. اگر این کار رو نکردین حتماً انجام بدید، یک نگاه حلاله. یادمه کوچیک بودم به معلم دینیمون گفتم آخه این بهشت یک کم بی کلاس نیست؟ رودهای شیرعسل و زن لخت و …؟ گفت اینها رو برای این گفتن که عوام بتونن زیبایی بهشت رو تجسم کنند. حالا نمی خوام بگم لزوماً حرف اون معلم نظر عالمان دین هست. ولی اگر این درست باشه پس این دین برای همون عوام مناسبه.
بگذریم… دلم پر بود. نوشتم.
ولی همیشه صحبت بهشت و جهنم می شه یاد حرف پدرم می افتم. یادمه یکبار پدرم گفت اگه بهشتی باشه این عمو محمد جاش تو بهشته. حتی سوره حمد رو بلد نیست بخونه، ولی بخشنده است و دست خیلی ها رو گرفته! شاید خود پدرم این حرفش رو یادش نباشه. ولی بدجوری تو ذهن من نشست.
ارسال شده در خودمانی, صندوقچه خاطرات
شمعی در این شب ظلمت روشن خواهم کرد…
این جمله رو دوست دارم:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى..» برا ی خدا قیام کنید، چه دو نفر چه به تنهايی
این هم یک فیلم مرتبط با این جمله و مرتبط با داستان صدفها که قبلاً نوشته بودم.
توضیح: به اون دختری که جلوی صف وسط تماشاچی ها ایستاده و تنهایی می رقصه نگاه کنید و منتظر بمونید…
ارسال شده در جملات کوتاه, فیلم
سوشی
اما قرار بود طبق صحبتی که با منیژه خاتون داشتیم در مورد چند تا رستوران غیر ایرانی صحبت کنم.

یکی از غذاهای محبوب این ژاپنی و چینی ها سوشی هست. من البته نمی دونم این سوشی چیه که اینها اینطور ازش خوششون میاد. شاید چون تا حالا تو عمرشون قورمه سبزی یا خورشت بادمجون نخوردن! شاید بگین هر قومی غذاهای خاص خودش رو داره و طبعش همون رو می پسنده. نمی دونم. شاید حق با شما باشه. ولی من یکبار برای یکی از دوستان چینیم غذا درست کردم و از اون تاریخ اون دوست چینیم بیشتر وقتش رو توی رستورانهای ایرانی می گذرونه. جالبه که این دوستم وقتی می خواست برای مدتی به امریکا بره از من خواست براش کنسرو غذاهای ایرانی بخرم که اونجا هم از غذاهای ایرانی بخوره!! این درحالیه که من آشپز خوبی نیستم. برنج رو که کته براش درست کردم و غذا هم که یک خورشت من درآوردی بود. البته انصافاً خوب بود. راستی یکبار هم این دوست چینی رو به خونه دعوت کردم و همسر محترم هم سنگ تمام گذاشت و از اونجایی که احساس کرد سفیر فرهنگی کشورمون در برابر این فرنگیهاست، دو سه مدلی غذای ایرانی درست کرد. ایشون هم انقدر خوردن که حالشون بد شد و مجبور شد تا شب توی اتاق بخوابه و بعد هم که بیدار شد نمی تونست درست راه بره و تا خونه اش مجبور شدم برسونمش. هی می گفت “ایرانین فود… دِلیشِس…آی ام دیزی…” خلاصه گیج می زد… بماند که چه روزی بود اونروز و بعد از اون ماجرا چه بلایی به سر من اومد. می پرسین چرا؟! چون این دوست چینی من دختر بود و از اون بدتر ایشون یک چینی زیبا بودن!! بگذریم… بیشتر بخوانید…
ارسال شده در خودمانی, صندوقچه خاطرات
محسن خان
این جناب محسن خان مخملباف قبل از کودتای ایران خیلی به موقع و تند تند جواب ایمیل ها رو می داد. الان فکر نمی کنم حتی ایمیل ها رو بخونه دیگه. اگه کسی یک مستند ساز سراغ داره به من معرفی کنه.
ارسال شده در Uncategorized
بدون کلامی اضافه

امروز ناهار برنج، مرغ، بامیه و سبزیجات خوردم. با سالاد، قرص ویتامین و آب میوه…
راستی شما چی میل کردین؟
ارسال شده در جملات کوتاه, خودمانی
ترنج
این اثر اسمش ترنج هست. فیلمی که برای کلیپ استفاده شده مربوط به این آهنگ نیست. به هر حال این کار محسن نامجو رو دوست دارم.
ارسال شده در فیلم
همسایه چینی
چند روزه می خوام غمبار ننویسم تا ببینیم چی می شه… امشب عجب هوای گرمی شده…
قصد دارم یک خاطره کوتاه از یکی از همسایه هامون بگم.
جایی که ما زندگی می کنیم یک برج هست که اطرافش کلی خونه ی ویلایی قرار گرفته و ما درست در انتهای کوچه هستیم. یک روز عصر با همسرم می خواستیم بریم بیرون که دیدیم یکی از این خونه ویلاییها یک کیسه بزرگ قورباغه توی حیاط خونه اش آویزون کرده. خیلی برام عجیب بود و فکر کردم که بچه ها این کار رو کردن. خودم کوچیک که بودم گاهی از این شیطنتها می کردم. اما برگشتنی هه چیز معلوم شد و دیدیم که آقای چینی همسایه داره قورباغه ها رو برای کباب آماده می کنه…
بله. اینجا بعضی هاشون قورباغه هم می خورن. مثلاً یک رستورانی هست نزدیک ما که همیشه کلی قورباغه سیخ زده گذاشته و فروش اصلیش روی کباب قورباغه است…
راستی ….بفرمایید تا قورباغه ها سرد نشدن یک سیخ میل کنید…. تعارف می کنید؟!! :))
در ادامه مطلب یک عکس هم از رونهای قورباغه ها در حال کباب شدن گذاشتم. البته اینجا معمولاً کل قورباغه رو سیخ می زنن و می خورن. رون خالیش یک کم سوسول بازیه
)
ارسال شده در صندوقچه خاطرات
خنگ باهوش
قبل از اینکه این پست رو بخونید برید “درباره من” رو بخونید تا بدونید واقعاً من کی هستم که یک وقت سوءتفاهم نشه!
یادمه از وقتی کوچیک بودم همیشه وقتی بحث رقابت بین خودم و بقیه بچه ها رو مطرح می کردم مادرم بهم یه همچین چیزی می گفت: تو ممکنه خیلی باهوش نباشی ولی تو پشتکار داری! و مدام این جمله برای من تکرار می شد. این شد که من همیشه فکر می کردم آدم باهوشی نیستم و تمام آنچه بدست می آوردم رو نتیجه پشت کارم می دونستم و انقدر این در گوش من خونده شد که دیگه تبدیل به باورم شده بود و به هیچ وجه روی هوشم حساب نمی کردم چون خودم رو خیلی بهره مند از این نعمت الهی نمی دونستم. یادم می یاد که یکبار پشت ویترین یک مغازه دیدم نوشته داروی هوش و رفتم به مادرم گفتم بیاد برام بخره تا من هم باهوش شم! به اصرار من مادرم باهام اومد و وقتی دارو رو از پشت ویترین نشونش دادم بهم خندید و گفت این نوشته داروی موش!!! و این یعنی سم موش سعید!!
) این خاطره رو گفتم تا بدونین چقدر این قضیه جدی بود برام و باور داشتم آدم باهوشی نیستم. البته بد هم نشد برام. مثلاً زمانی که خواستم ساز اولم رو یاد بگیرم انقدر تمرین می کردم که پوست دستم تاول می زد و کنده می شد. یا زمانی که بزرگتر شده بودم و می خواستم کنکور بدم چنان برنامه ی فشرده ای پیاده کردم که اگر امروز کسی برای من تعریف کنه می گم دروغه. هیچ احمقی اینطوری نمی تونه درس بخونه. یا در مورد کار… اساساً تمام زندگیم پر از این خاطره هاست. اما نکته جالب اینجاست که چند وقت قبل پیش یک روانشناس امتحان هوش دادم و طبق آزمونهایی که دادم مشخص شد که سعید جزو چند درصد خاص جامعه است.
) بگذریم که امتحانش رو قبول ندارم چون صرفاً یک سری سوالات ریاضی مانند بود ولی اون شب که اینو فهمیدم از فرط ناباوری خوابم نمی برد! انگار آدم یک جواهری داشته باشه و سی سال ازش بی خبر باشه و یکهو بهش بگن که دیوانه! تو سی ساله رو این جواهر خوابیدی و خبر نداری. قصدم این نبود که بخوام از خودم تعریف کنم و بگم من فلانم و بهمانم. چه بسا که همه ی ما نقاط ضعف و قوتی داریم و معتقدم که نقاط ضعفم به مراتب بیشتر از نقاط قوتمه. اما اینو خواستم بنویسم تا تصمیمی رو که امشب گرفتم یادم نره و یادم باشه که اون کسی که این تصمیم رو گرفته همون آدم سمجی هست که تا نتیجه نگرفته کار رو رها نمی کنه.
پانوشت برای خودم: اون فیلم مستند رو یادته؟ همیشه یادت باشه….
ارسال شده در خودمانی
نجات صدفها…
چند تا داستان همیشه توی ذهن من هستند. یعنی روزی نیست که چند بار به یادشون نیفتم و این ماجرا الان چند ساله که ادامه داره.
داستان دومی که در ذهن من ماندگار شده این داستانه:
یک روز مردی کنار ساحل صدفهایی رو که موج دریا اونها رو به ساحل میاورد دونه دونه به دریا می نداخت. جوانی که اون نزدیکی نشسته بود از کار مرد تعجب کرد. جلو رفت و ازش پرسید برای چی الان یک ساعته داری این کار رو می کنی؟ مرد گفت صدفهایی که به ساحل می افتن می میرن و من دارم نجاتشون می دم. جوان گفت این کارت بیهوده و احمقانه است. چون با هر موج دریا هزاران صدف به ساحل می افته، پس رها کن این کار رو و خودت رو خسته نکن.
مرد خم شد، صدف دیگری رو برداشت و در حالیکه اونو به دریا می نداخت گفت: این یکی رو هم نجات دادم.
ارسال شده در داستان کوتاه
داستان گلف باز
4 صبح شده و بارون شدیدی میاد. صدای بارون روی شیروانی رو خیلی دوست دارم و این هوا منو وا داشت که باز اونچه در دلم دارم رو بنویسم.
امروز یاد یکی از داستانهایی افتادم که دوست دارم اینجا ثبتش کنم. داستان از این قراره.
زنی سراسیمه و هراسان، دوان دوان خودش رو به یکی از قهرمانان معروف گلف می رسونه و ازش کمک میخواد. زن می گه دختر من سرطان داره و داره می میره. خواهش می کنم بهم کمک کنید تا بتونم خرج عملش رو بدم. اگر این عمل روش انجام نشه قطعاً دخترم خواهد مرد. قهرمان گلف درجا ده هزار دلار چک می نویسه و بهش می ده. چند روز بعد یکی از دوستان گلف باز می بیندش و بهش می گه: می دونستی اون زن یک حقه باز بود؟ اون زن اصلاً بچه ای نداره که بخواد مریض باشه! می دونین گلف باز چی می گه؟
می گه: خدا رو شکر. خیالم راحت شد…
یعنی روزی من هم می تونم به این درجه از درک برسم؟
ارسال شده در داستان کوتاه
فرشته های فیلیپینی…
راستی منیژه امروز دست از سرت بر نمی دارم.
گفتی دخترهای فیلیپینی! این موضوع دوباره اومد تو ذهنم.
…………………………..
این یک تجارت بسیار هولناک هست. در فیلیپین قراردادهای کاری عموماً 5 یا 6 ماهه است و بعدش باید کارشون رو عوض کنند. البته اگر اصلاً کاری باشه. باندهایی وجود دارند که به دخترهای فیلیپینی وعده کار در کشورهای دیگر رو می دن. کار در سنگاپور، مالزی و … مثلاً بهشون می گن شما اگر بخواین ما مخارج سفرتون رو می دیم و در سنگاپور می تونین در یک بار (مشروب فروشی) کار کنید و از روی حقوقتون ما هزینه ها و کمیسیونمون رو کم می کنیم. بعد دخترها رو می برن این کشورها و ازشون تعهد های مالی می گیرن که شما انقدر بدهکار هستید و البته تمام مدارکشون رو هم ازشون می گیرن و شب بعد به دخترک می گن متاسفیم. نتونستیم در “بار” برات کار پیدا کنیم. ولی می تونی در فاحشه خونه مشغول به کار بشی! طبیعتاً هیچ دختری دوست نداره این پیشنهاد رو قبول کنه. خب. حالا دو گزینه دارن. گزینه اول زندان به خاطر بدهی و مهاجرت غیر قانونی و گزینه دوم تن فروشی. خیلی هاشون به ناچار گزینه دوم رو انتخاب می کنند چون نه تنها زندانی شدن در زندانهای آسیای شرقی وحشتناکه. بلکه خانواده شون در فیلیپین منتظر پول هستند. خواهرها و برادرها چشم انتظارند. و این داستان اغلب فاحشه هایی است که ما به دید یک موجود بی ارزش بهشون نگاه می کنیم و صد البته من براشون احترام قائلم. چه کسی می تونه بگه من قطعاً گزینه نابودی خانواده ام رو انتخاب می کردم؟ شاید زندان قابل تحمل باشه ولی با خانواده چه می شه کرد؟ جداً فداکاری از این بالاتر؟
…………………………………….
پانوشت1 : منيژه! خدا بگم چی کارت نکنه که دوباره اعصابم به هم ریخت. تا دو روز سیاه باید بنویسم.
چای اصیل ایرانی
این منیژه خاتون ما رو قابل دونست گفت که از رستورانهای ملل مختلف بگم.
قبل از هر چیزی باید اعتراف کنم که شاید کل کشورهایی که از هر کدوم چند نوع غذا خورده باشم به تعداد انگشتهای دستم باشه. شاید یک کم بیشتر. ولی خب اونها رو در حدی که می دونم معرفی می کنم که بشناسی (اگر خودت امتحانشون نکرده باشی و قصدت امتحان گرفتن از من نبوده باشه) و دختر گلت رو که خیلی دوستش دارم ببری امتحانشون کنه.
صحبت منیژه شد و هلند و غذا. بذار اول یک خاطره از یکی از دوستای هلندیم بگم. چون منیژه رو که می بینم یاد هلند می افتم. ماجرا مال ایرانه. فکر کنم حدود 5 سال پیش بود. یک همکار هلندی داشتم. این آقا هرچند وقت یکبار از هلند می اومد ایران و در خدمتش بودیم. این همکار هلندی شنیده بود که ایرانیها چای خیلی دوست دارن و چای مخصوص خودشون رو دارن. هر جا هم می رفتیم خب چای می آوردن و کلاً بساط ایرانی همیشه یک چای هم بغلشه. نگو یک روز سرایدار ما به این هلندیه گفته بود که ببین مستر! این چای ها که می ری اینور اونور و تو جلسات بهت می دن همه از این آماده هاست و الکیه. من اینجا برات چای ایرانی درست می کنم تا طعم چای اصیل ایرانی رو بچشی. خلاصه داستان از اینجا شروع شده بود و دیگه کار به جایی رسیده بود که هر بار می رسیدیم شرکت این هلندیه سریع سرایدار رو صدا می کرد می گفت یک چای اصیل ایرانی برام بیار! انگار که معتاد چای سرایدار ما شده بود! رفتم تو آبدارخونه. گفتم مهدی چیه این جریان چای اصیل ایرانی که اینو اینجوری اسیر کرده؟ گفت وایسا بهت نشون بدم. یک تی بگ درآورد انداخت تو آب جوش یک تف هم انداخت توش، کفش رو برداشت و… والسلام!
من هم مات و مبهوت، خشکم زده بود! خلاصه چای اصیل ایرانی رو هم دیدیم.
پانوشت: راستی منیژه جان. نمی دونم چرا نمی تونی اینجا برام کامنت بذاری. احتمالاً وبلاگ وحشی من یک تداخلی با اکسپلورر شما داره و من عذر می خوام. تماست رو قطع نکن و برای ارتباط می تونیم همچنان از فیس بوک و … استفاده کنیم.
ارسال شده در صندوقچه خاطرات
یواشتر
چند وقته تصمیم گرفتم دیگه تخته گاز نرم. هفته پیش با یکی از دوستانم – البته صمیمی ترین دوستم - نشستیم و کلی حرف زدیم. و من دیدم که نه اون و نه من از زندگیمون لذت نمی بریم. نمی دونستم اون هم مثل من هست. تفکرات و احساساتش مو نمی زد. مشکل این هست که من و دوستم عادت کردیم تخت گاز بریم. کار من که به جایی رسیده بود که اگه پنج دقیقه از پشت میز کارم بلند می شدم عذاب وجدان مثل خوره روحم رو از درون ذره ذره می خورد. سالهاست اینطوری دارم زندگی می کنم و این برام تبدیل به یک عادت شده. نمی تونم زیاد بخوابم. نمی تونم آرام غذا بخورم. نمی تونم بایستم و از مناظر لذت ببرم. مسیر خونه تا دانشگاه مثل کارت پستال می مونه. سبزه سبز هست. ولی یکبار هم نشده که بزنم رو ترمز و در حالیکه به مناظر نگاه می کنم یک نفس عمیقی بکشم. یا همیشه رستورانی رو انتخاب می کردم که سریعترین باشه. یادمه چند هفته پیش بود که به یکی از دوستام گفتم این نزدیکی یک چیزی مثل kfc هست که من غذا بگیرم. گفت نه. ولی یک رستوران عربی هست که غذاش حرف نداره. غذاهاش هم آماده است. می کشی و میشینی می خوری! گفتم نه! یک غذایی می خوام که بگیرم وقتی دارم رانندگی می کنم بخورم!! هه هه!! یاد فیلمی از آلن دلون می افتم که همیشه عجله داشت و آخر هم تو جوانی سکته کرد و مرد. بگذریم…
یکفهته است تصمیم گرفتم این فشارها رو از روی خودم کم کنم. امروز یک امتحان مهم داشتم و تقریباً چیزی نخوندم. به حساب همونچیزهایی که تو طول ترم یاد گرفته بودم رفتم سر جلسه. شب امتحان هم فیلم دیدم. غذا هم رفتم بیرون خوردم. کلاً شاید یکساعت درس خوندم. امروز هم رفتم یک رستوران ژاپنی. با حوصله منوش رو خوندم. حدود بیست دقیقه طول کشید. بعد هم غذا رو سفارش دادم. با آرامش کامل سعی کردم بخورم. دور و برم رو نگاه کنم. آدمها رو ببینم. چند تا لبخند با پیش خدمتها رد و بدل کنم. نفس بکشم…. خیلی خوب بود. راستی قبل از رستوران هم رفتم تو یک غرفه ای که نماینده یک موسسه ژاپنی بود و کارشون حمایت از ناتوانان و معلولان بود. یک کاری داشتن انجام می دادن که به داوطلب احتیاج داشتن. نیم ساعت رو با اونها گذروندم. یک دفتر هم بهم یادگاری دادن. بعد هم رفتم خرید و تو صف صندوق. نوبتم که شد نوبتم رو دادم به نفرات بعدی و رفتم یک دوری زدم و دوباره اومدم. اینجوری سعی کردم که از فضای استرس آوری که پیش از این برای خودم ساخته بودم بیام بیرون. چه اهمیتی داره که نفر پنجم صف باشم یا نفر دهم؟! عزرائیل که دنبالم نکرده!! راستی تو رانندگی هم به همه راه دادم. هر کی با عجله می اومد پشتم می کشیدم کنار که بره. اغلب هم ازم تشکر می کردن و این یک حس خوبی بهم می داد.
کلاً امروز رو به این شکل گذروندم و پیش خودم گفتم … لق دنیا! بذار همه جلو بزنن. دوست دارم وایسم یک گوشه و این مسابقه رو از بیرون نگاه کنم.